|
برای انانکه از واژه عشق .روزگارفقط عذابش رانصیبشان کرد
|
مرگ من روزی فراخواهدرسید دربهاری روشن ازامواج نور
در زمستانی غبارالود و دور یاخزانی خالی از فریاد وشور
مرگ من روزی فراخواهدرسید روزی ازاین تلخ وشیرین روزها
روزپوچی همچوروزهای دیگر سایه ای ازامروزها ودیروزها
دیدگانم همچو دالان های تار گونه های من همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شدازفریاد ودرد
خاک می خواندمراهردم به خویش می رسندازراه که درخاکم نهند
اه شایدعاشقانم نیمه شب گل برروی خاک غمناکم نهند