|
برای انانکه از واژه عشق .روزگارفقط عذابش رانصیبشان کرد
|

اتش عشقت دروجودنحیفم زبانه میکشد
بی توزندگی برایم بی مفهوم وبدون روشناییست
دریای قلبم طوفانی گشته
ای روزنه امیدم....دیگرحتی یک لحظه طاقت دوریت راندارم
بااندک جرقه ای اتش میگیرم
اتشی که خرمن وجودم رامیسوزاند
وخاکسترمی کند...
ای تمام هستی ام.....
میخوام توروببینم برای اخرین بار
بعدش واسه همیشه بگم خدانگهدار
باورکن ای عزیزم دیگه طاقت ندارم
میخوام گذشته هاروبه خاطرت بیارم
یادت میادیه کولی فالی گرفت برامون
گفتش به هم میرسین جفته ستاره هامون
یادت میادمیگفتی به ارزوم رسیدم
برای زندگیمون چه نقشه هاکشیدم
وقتی نگاهتودیدم که شادوپرفروغ بود
دلم نیومدبگم حرفای اون دروغ بود
این حرف اخرمن میخوام یادت بمونه
فرداوفرداهاروفقط خدامی دونه
قسمت نشدمن وتوشریک لحظه هاشیم
قسمت ماهمین بودازهمدیگه جداشیم

دارم برای تومینویسم
برای تو وبرای عشق تو برای اینکه بتوانم کمی بانوشته هایم دردهای دلم راخالی کنم بااینکه می دانم توهیچگاه نوشته های مرانمی خوانی بااینکه می دانم توهیچگاه به درک واقعی عشق من نمی رسی امادوست دارم بنویسم دوست دارم بنویسم وفکرکنم که تونوشته های مرامی خوانی. امروز میخواهم برای صدمین باربازهم برای توبنویسم .ازلحظه هائی که دوست داشتم بگویم دوستت دارم اما هیچگاه غرورم ودلم باهم کنار نیامدند وهیچگاه اززبانم این کلمه برای توجاری نشد .ای رویای شیرین من :لحظه ای رابه یاد من باش .لحظه ای رابه خاطرمن سپری کن. لحظه ای رابرای من باش.میدانم که مراخاکستری بیش نمیدانی اماوجودمرااتش عشق توسوزاند.برگردوکمی برای من هم بخوان.برای من هم ازسرودهستی ات بخوان.دیدگانم دیگرتوان انتظارندارد. میترسم....
میترسم ازروزی که برگردی امادستان دیگری رادردستانت بفشاری.
فکرکردن به ان لحظه که توراعشق دیگری افروخته باشدوجودم را اب میکند.لحظه هایکی پس ازدیگری میگذرندوثانیه هاازیکدیگرسبقت میگیرندومن همچنان درانتظارم وهرلحظه احساس میکنم که به ان روزنزدیکترمیشوم.به ان روزکه فراموشم کرده ای. ان روزکه حتی اسم مراهم به خاطرنداری.خدایابرای روبه روشدن باان روزبه من صبروتحمل عطاکن که من دیگرطاقت این همه ناسازگاری روزگار راندارم.
ای تمام وجودمن این رابدان که قلب کوچک من تنها برای تومی تپد. لحظه ای وجودپرعظمتت رامیهمان قلب کوچک من کن ومن سطرسطردفترم رابایادعشقت پرمیکنم به امیدروزی که تومرامیهمان قلبت کنی .من دران لحظه نوشته های اکنده ازدردورنج عشقت راکه اینگونه دفترم راسیاه بخت نموده رابرایت خواهم خواند.
میدانم بالاخره روزی من حکایت دردهاورنجهایم رابرایت بازگوخواهم نمود.اماندایی دردرونم فریاد می زند :بیهوده به امیدان روزنباش.ان چیزی راکه می پنداری صدای تپش قلبت است صدای خوردشدن تکه های استخوانهایت است.اگرعشقت روزی برگرددوبخواهدگرمابخش وجودسردت باشد ان هنگام دیگرواقعا دیرشده...
نوشداروی پس ازمرگ سهراب رادگرچه به کاراید..